|
من از رو ی همین ادمهایی که درست میکنند وهر روز خر در خروار هی می دهند بیرون فهمیدم که انها کار مزدند،تقلب میکنند،حتی توی همین لجن و گل ولای هم جنس اشغال میزنند. از مایه ی روح و احساس و عقل و زیبایی و آن بارقه ی قدسی و اهورایی میدزدند. کش می روند و ریشه و پی و چربی و روده و شکمبه پر شده و استخوان و پوست و پشم را زیادتر میکند.
کله ای را با سر تراشیده و پیشانی مهر شده و ریش توپی دقیقا خط کشی شده و لبهای غنچه ی کوچک و باریک فرورفته در ریش و شارب ساخته اند برای ذکر و ورد و صلوات و تلاوت و پیشانی پینه بسته ریخته شده برای سجده های طولانی مادام العمری و نافله و نمازهای صد رکعتی در دلهای تاریک شبها و دم های نیم روشن سحرها،اما از دست پاچگی عوضی گذاشته اند رو گردن شارلاتان های مارگیر روباه صفت،زالو عمل،بوقلمون رنگ،جیب بر، چشم بند بی رحمی که وقتی در دوره امام یا پیغمبری به بازار تاریخ میرسند میشوند یهودا و بلعم با عورا و سامری و مسلمیه کذاب و شمر ذی جوشن و قاتل امام و کشنده پیغمبر و همدست یزید و قیصر و نمرود،برای نانی و نامی و وقتی دیرتر میرسند،یعنی زمانی که اسلافشان ،نسل های پیششان همه این کارها را کرده اند، ناچار میشوند متولی همان امام و خلیفه همان پیغمبر و مدعی همان دین.برای نانی و نامی! این سیاست مداران بی شکست و تجار بی ورشکست! هستی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 21:17  توسط هستی
دوستان ما در زمانه ای پرعناد و بدکینه گرفتار شده ایم:
انسان نیکدل و پاکدامن را در این روزگار بد میشمرند،و ستمکاره در این عصر بر تند باد غرور و نخوتش می افزایند و..... مردم بر 4 گروهند: 1-یکی آنکه از پلید کاری در زمین باز نمی ایستد. مگر هنگامی که جانش نا توان گردد و تیغش کند و دستش تهی. 2-دیگری آنکه شمشیر را برکشیده و آتش شرارتش را برافروخته و سواره و پیاده اش را بسیج کرده،خود را فروخته و ایمانش را باخته است تا ثروت خلق را به غارت برد یا بر سر سپاهی فرمان راند و یا بر سر منبری بالا رود. 3-دیگری با کار دین در طلب دنیاست و نه با کار دنیا در طلب دین. آرامش و وقار به خود میدهد و قدمهایش را آهسته و نزدیک به هم بر میدارد و دامن ردایش را به پرهیزکاری فرا میچیند و خود را به درست کاری می آراید و پوشش خدا را پناه پلید کاری و معصیت خدا میگیرد( و در زیر خرقه توحید بت پنهان دارد و صراحی میکشد پنهان و مردم دفتر انگارند) 4- و چهارمین، کسی که از عجز خویش از دست یافتن به قدرت در مانده است و از بیچارگی خویش به بیچارگی خو کرده و به ضعف و فقر و ذلت زندگی خویش تن داده است،آنگاه به نام قناعت خود را آرایش میدهد و به جامعه پارسائی خود را زینت میبخشد.در حالی که نه در خانه نه در بیرون و نه در زندگی مرد این کار نیست. دوستان در این روزگار تک مردانی باقی مانده اند که از معرکه اجتماع رانده شده اند.بیمناک و بی کس ، لب دوخته و خاموش، سوگوار و دردمند در عصر ارعاب و کشتار دهانشان بسته، دلشان مجروح، در راه آگاهی و هدایت خلق کوشیدند. خسته و دل شکسته گردیدند. ولی از مبارزه دست بر نداشتند... هستی
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 22:20  توسط هستی
|
تقدیم به...............................................؟؟؟؟ادم ها بر هزار گونه اند اما ما با چهارجورادم سروکار داریم:1-ادمهایی که سردرشان بلندوپرابهت است وچشمگیر,گویی سردرقصری است،بیننده رامی گیرد ،چشمش راپر میکند وروحش را تخسیر مینماید،دهانش از عظمت وشکوه خیره کننده سردربازمی ماند،با ترس ولرزواحتیاط،اهسته اهسته دربزرگ وسنگین ان را می گشاید،باچه سختی!؟ باچه دشواری؟! چه زوری باید زد! چه ترسی باید خورد!چه قدر چرخاندن این دربزرگ،که به دروازه ی شهری ویا درقلعه ای وحصاری می ماندخستگی میاورد!چقدر باید زورزد تا برروی پایه های ضخیم واستوارش اندکی بلغزد،در را نیمه باز میکند،چه صدایی میکند.چه سروصدایی!قریچ،قریچ،درنیمه باز میشود!وبیننده در برابرعظمت این سردرخودرا ازحقارت،یک گربه کوچک احساس میکند که از لای در باید به درون بخزد،پابه داخل این الموت میگذارد؛چه میبیند؟یک صحن حیاط نقلی موزاییکی67متر مربع!با چند متری هم که قطر دیوارها اشغال کرده است،یعنی 35سانتی متربرای هردیوار را از این 67مترباید کاست.چهارقدم خورده ای که برمیداری،دیوارمقابل یقه ات رامیگیرد که:کجا؟ تمام شد،تمام،همین بود!چی تمام شد؟فضای این بنا تمام شد.صحن همین بود.سردربه ارتفاع هشت متر،صحن به طول چهارمتروبیست وشش سانت؟؟؟بله.ان سردرپرجلال وابهت که بیننده راتحقیرمیکرد،همین چهاروجب موزاییک،وسطش حوض کاشی ودوطرفش به اندازه ی غیبت شش تا اجرموزاییک:باغچه وسه چهارتا گلدان شمعدانی درزرورق گرفته و....همین!این چه جورصحن بنایی است؟!اما مشخص ترین ساختمان جدی وبرجسته ومعظم میوه پرجلال وضروری ومفیدومهم وچشمگیرتوی این صحن دران گوشه ی حیاط چیست؟-مگرنمیدانی چیست؟-نه نمیدانم!ای بدجنس خودت میدانی میخواهی اذیت کنی.-نه نمیدانم چیست.-مگرازبوی گندش نمی فهمی که چیست؟-ها....چرا.فهمیدم،اح،درش را ببندید!!-درش رابسته اند-پس چرابازهم....؟-خب دیگر،هواکش برایش نگذاشته اند!-نه ،این کارهواکش نیست،خوب کرده اند که هواکش نگذاشته اند،لابد یک چیزی فهمیده اند که اگرهواکش میگذاشتند که همه ی هوا را..........................................................!!!
+ نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 11:27  توسط هستی
رویه علی که تمامی فلسفه ی تشیع در آن نهفته چیست؟ یکی امامت نه خلافت. رهبری جامعه ی اسلامی بر اساس اسلام- به کدام سو؟ چه آرمانی؟ تحقق چه هدفی؟ پس وای بر نماز گذاران!( چرا؟ کدام نمازگذاران؟) آنها که از معنی و هدف و مسئولیتی که در نمازشان هست غافلند. مقدسند و عابد و زاهد و اهل نماز اما از عمل خیر...خدمت به خلق و احقاق حق مردم دوری میکنند. دوم عدالت. این بود که تا رهبری جامعه را به دست گرفت به جای فتوحات سرزمین های کفر و مسلمان کردن اقوام غیر مسلمان مبارزه طبقاتی را در جامعه ی مسلمان آغاز کرد و به استقرار برابری و احقاق حق مردم پرداخت.و به جای اینکه بهترین نیروهای مجاهد و قدرت های جوان مسلمان را از همه سو به یورش و ایلغار بر سر ملت ها فرستد و در سرزمین های دور آفریقا،آمریکا،عراق،افغانستان،لبنان به جنگ های جهان گیرانه مشغول دارد که یا به بهشت بروند! یا زندگی مردم را جهنم کنند و با ایجاد قدرت و ثروت و تبلیغات عوام فریبانه ای که ( ما پرچم اسلام را در شرق و غرب عالم به اهتزاز در آوردیم و معابد ملت ها را ویران کردیم یا به مسجد بدل نمودیم و بر برج مسجدالآقصی بانگ اذان برداشتیم...) تا بدین گونه اذهان عموم را از بازی های سیاسی و تبعید ابوذر ها و روی کار آمدن مروان ها و دوباره همه کار شدن همان اشرافی که پیش از اسلام هم همه کاره بودند و تبدیل اسلام از یک انقلاب فکری-اجتماعی به صورت یک قدرت سیاسی-نظامی و مردم کشی و کنار رفتن سران وفادار انقلاب و روی کار آمدن دشمنان اصلی انقلاب و تغییر اصحاب و مجاهدان پارسا به اشراف و برده داران جدید و ایجاد طبقه ی حاکم تازه و احیای حکومت جور به جای امامت عدل و مردم و استقرار نظام طبقاتی و استثمار مردم به جای قسط و برادری اسلامی...معطوف دارند و فاجعه های داخلی را با اینگونه افتخار آفرینی های خارجی کتمان کنند. و دو اصل رهبری سیاسی و عدل طبقاتی(امامت و عدل) که دو هدف اصلی رسالت بود از اسلامی بود از اسلام حذف کند و با قتل و آدم کشی و با طرح مسائل ذهنی و تجلیل از مراسم عبادی و شکوه حج و نماز و ساختن مساجد با عظمت و ترویج روح زهد گرایی و ایجاد شور و شوق آخرت و ترس های افراطی از شب اول مرگ و عذاب آخرت...توده مردم را به خود مشغول کنند. این است که بی درنگ قاسطین که 30 سال بود در زیر پرچم قرآن و شعار توحید به استثمار مردم می پرداختند و حفظ قدرت حاکمیت خویش و محکومیت خلق- تمام اسلحه در برابرش صف آرایی کردند و جنگ صفین را به راه انداختند. صفین جنگ اسلام است علیه اسلام! در صفین علی با طبقه حاکمی میجنگد که پس از هر انقلاب وارث آن میشوند و با نقاب جدید به استضعاف همیشگی خلق ادامه میدهند. علی در صفین با اسلامی میجنگد که عدالت را از آن حذف کرده اند و میجنگد تا عدالت را به آن باز گرداند. آنان که قرآن را و دین را و نماز را پرچم خویش ساخته اند و از آن برای دیکتاتوری خویش استفاده میکنند و در چنگال این اسلامی که بدل به یک قدرت نظامی شده دو حق بزرگ مدفون شده است: یکی اسلام و دیگری مردم!یا علی!
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 21:29  توسط هستی
سالهاست که به نیروی دانش و اندیشه و شناختی که از اسلام و قرآن و زبان و بینش اصیل دست پروردگان نخستین اسلام و تشیع راستین داریم معنی واقعی آن را دریافته ایم. و اما قبل از آن می دانستیم آنان که صبر را به معنی بردباری الاغ منشانه و بار کشی حمال مآبانه تفسیر کرده اند و از آن فلسفه ی تسلیم پذیری و ذلت و تن دادن به زور و ظلم و حق کشی و تجاوز و سکوت کردن در برابر هر فاجعه و جنایت و هر منکری را دیدن و هر ستمی را کشیدن و هر قلدری و قداره بندی و غارت و خیانتی را دیدن و هر تعدی را به حقیقت...به اسلام...به مردم....به ارزش های انسانی...به مقدسات اعتقادی و حتی به شرف خویش تحمل کردن و سرکار همه را به قیامت انداختن و سرنوشت عدالت و انتقام و اصلاح و احقاق حق و طرد قدرت های ظالم و فاسد ضد انسان را به ظهور حضرت موکول کردن...را استنباط کرده و به خرد مردم داده اند همه کارگذاران جور و خناس های وسوسه گری بوده اند که از خون حسین افیونی ساخته اند و از صبر نیز هروئین. قرص خواب و واکسن مرگ داروی بیهوشی تا راه تجاوز و چپاول و جنایت پیش پای دیکتاتور های غارت گر و ویران گر و آدم کش هموار گردد و خانه برای ورود دزد ها امن و آرام باشد و نمرود ها در خدایی کردن و قارون ها در غارت کردن خیالشان راحت باشد و مطمئن که از هیچ کس صدایی بر نمی خیزد. هیچ کس لب به اعتراض نمی گشاید و هیچ کس دستی بلند نمیکند و حتی از جایش جنب نخواهد خورد که سم صبر به آنها تزریق شده است و پیکرشان فلج و خونشان مسموم و سرشان گیج و آثار حیات جز در روده هایشان به کلی محو شده. در برابر هیچ ضربه ای عکس العمل نشان نمیدهند. سم صبر!
راستی هم که صبر نام نوعی دوای تلخ و زهر است و اما صبر زرد هم که برای به اسهال انداختن در طب به کار میرود هم برای رنگ کردن در صنعت و آن هم رنگ زرد! مرگ سرخ شهادتی است که عاشوراییان در پی آن رفتند و صبر سرخ شهادتی است که یک عمر استمرار دارد که در هر دم با هر نفس به شهادتی میرسد. رسالتی که زینب خلق کرد و رسالت او را پس از 14 قرن با گوشت و پوست و خون و مغز و قلب و درد و عشق و دلیری حیدری و گستاخی زینبی تجدید بنا کردید و تجدید حیات وچه نیرومند و پرشکوه و خدایی و لبریز از اخلاص ایمان و جلال خدایی. هستی
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 20:21  توسط هستی
|
سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است. نوروز یک جشن ملی است.نوروز هرساله برپا می شود/وهر ساله از ان سخن میرود.بسیار گفته اندوبسیار شنیده اند.پس نیازی به تکرار نیست؟چرا هست. مگر نوروز راخود مکرر نمی کنید؟پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید.در علم ادب تکرار ملال اور است وبیهوده.عقل تکرار را نمی پسندداما احساس تکرار رادوست دارد.طبیعت را از تکرار ساخته اند.احساس با تکرار جان می گیرد.ونوروز داستان زیبایی است که دران طبیعت /احساس/ وجامعه/هر سه دست اندرکارند.نوروزکه قرن های درازاست بر همه ی جشن های جهان فخرمی فروشداز ان رو هست که جشن جهان است وروز شادمانی زمین/اسمان وافتاب/ وجوشش شکفتن ها/وشورزادن ها وسرشار از هیجان هر اغاز.جشن های دیگر غالبا انسان ها رادر میان اتاق ها/زیر سقف ها/کافه ها/ بار ها/سالن ها /خانه هاجمع می کنداما نوروزدست مردم را میگیردوزیر سقف هادر های بسته فضاهای خفه لای دیوار های بلندبه دامان ازاد وبی کرانه ی طبیعت می کشاند..گرم از بهار/روشن از افتاب/لرزان از هیجان افرینش وافریدن/زیبا از هنرمندی باد وباران/اراسته با شکوفه جوانه وسبزه ومعطر از/بوی باران/بوی پونه/بوی خاک/شاخه های شسته/باران خورده/پاک نوروز هر سال انسان این فرزند فراموش کار راکه سرگرم کار های مصنوعی وساخته های پیچده ی خود است رابه دامان مادر خویش یعنی طبیعت باز می گرداند.فرزند در دامان مادرخود راباز می یابدومادردر کنارفرزنداز شادی میشکفد/جوان می شودوحیات دوباره می گیرد.هیچ ملتی با یک نسل ودو نسل شکل نمی گیرد.ملت مجموعه ی پیوسته ی نسل های متوالی بسیاراست اما زمان این تیغ بی رحم پیوندنسل ها را قطع می کندودر این میان تنها سنتها هستند که پنهان ازچشم جلاد زمان ماراباگذشتگان مان وباگذشته های مان اشنامی سازدو جشن نوروز یکی از استوار ترین و زیباترین سنتهاست.نوروز روز نخستین افرینش است که اورمزد دست به خلقت جهان زدوشش روز در این کار بودوششمین روز خلقت جهان پایان گرفت.از این روست که نخستین روز فروردین را هورمزد نام گذاشته اند.چه افسانه ی زیبایی زیباتر از واقعیت.حتماگر روزی خدا جهان را اغاز کرده ان روز این نوروز بوده.مسلما بهارنخستین فصل/فروردین نخستین ماه ونوروز نخستین روز افرینش است.هرگز خدا جهان راوطبیعت را باپاییز یا زمستان یا تابستان اغاز نکرده.بی شک عشق در این رو سرزده افتاب در نخستین نوروز طلوع کرده و زمان با وی اغاز شده.انتخاب علی به خلافت ونیزانتخاب علی به وصایت در غدیرخم هردو در این هنگام بوده.چه تصادف شگفتی.نوروزکه با جان ملییت زنده بود روح مذهب نیز گرفت وما در این لحظه دراین نخستین لحظات اغاز افرینش/نخستین روز خلقت/روز اورمزد/ اتش اهورایی نوروز را باز می افروزیم و در همه ی نوروز هایی که در زیر اسمان پاک و افتاب روشن سرزمین ما برپا می شده با همه ی زنان و مردانی که خون انان در رگ هایمان می دود و روح انان در دل هایمان می زند شرکت می کنیم و بدین گونه بودن خویش را به عنوان یک ملت در تند باد ریشه برانداز زمان ها ودگرگون شدن ها خلود می بخشیمو در هجوم این قرن سفاکی که ما را با خود بیگانه ساخته و خالی از خویش و برده ی رام این غرب غارتگر کرده است با همه ی نسل های گذشته ی تاریخ و اساطیر ملت خود پیمان وفا می بندیم و امانت عشق را از انان به ودیعه می گیریم که هرگز نمی ریم و دوام راستین خویش را به نام ملتی که در این صحرای عظیم بشری رشه در عمق فر هنگی سرشار از قداست و جلال دارد و بر پایه ی اصالت خویش در رهگذر تاریخ استاده است بر صحیفه ی عالم ثبت کنیم .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 20:7  توسط هستی
|
اکنون/شهیدان مرده اند وما مرده ها زنده هستیم.شهیدان سخنشان را گفتندو ماکرها مخاطبشان هستیم.ما که درپلیدی ومنجلاب زندگی روزمره مان غرقیم باید عزادار وسوگوار مردان و زنان وکودکانی باشیم که در کربلا برای همیشه شهادتشان و حضورشان رادر پیشگاه خدا و درپیشگاه ازادی به ثبت رسانده اند.شهیدان کارشان رابه پایان رسانده وما ار بعینش را هم به سوگواری نشستیم.می بینید درجامه گریستن برحسین و عشق به حسین بایزید همداستانیم.او که می خواست این داستان به پایان برسد.ما از وقتی به گفته جلال سنت شهاد ت را فراموش کرده وبه مقبره داری شهیدان پرداخته ایم/مرگ سیاه را ناچار گردن نهاده ایم.و از هنگامی که به جای شیعه علی بودن /شیعه حسین بودن/شیعه زینب بودن/زنان ومردا ن ما عزادار شهیدان شده اند/در عزای همیشگی مانده ایم.این پیام حسین را که شیعه راستین میخواهد در هر عصر و نسلی/را خاموش کرده ایم به این عنوان /که حسین اشک میخواهد ودگر هیچ پیام دیگری ندارد.مر ده است وعزادار می خواهد.شهید می اموزد/ای کسانی که می پندارید پیروزی بر خصم هنگامی تحقق دارد که بر خصم غلبه شود/نه شهید انسانی است که در عصر نتوانستن وغلبه نیافتن با مرگ خویش بردشمن پیروز میشود.اگر دشمن را نمی شکند رسوا می کند.اما کسی که میداند مسئولیت شیعه بودن/مسئولیت ازاده بودن/یعنی چه باید بداند در نبرد همیشه تار یخ وهمیشه زمان در همه جای زمین همه صحنه ها کربلاست وهمه ماهها محرم.و همه روزها عاشورا.باید انتخاب کند یا خون یا پیام.یا حسین بودن یا زینب بودن.و حسین تنها وارث ادم/تنها وارث ابراهیم/وتنها وارث محمد/تنها وارث پیامبران بزرگ/که به انسان چگونه باید زیستن را اموخت از شهر خویش بیرون می اید و زندگیش را رها می کند بر می خیزد تا بمیرد.در جهان هیچکس نیست که همچون او بداند که/چگونه بایدمرد/او فرزند خانواده ای است که هنر خوب مردن را در مکتب حیات اموخته است.حسین اموخت مرگ سیاه سرنوشت شوم مردم زبونی است که به هر ننگی تن میدهند تا زنده بمانند. آری در نتوانستن نیز بایستن هست. هستی
+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 1:14  توسط هستی
|
خدا آفریدگار بود
دوست داشت بیافریند زمین را گسترد و دریاها را از اشکهایی که در تنهایی اش ریخته بود پر کرد و کوه های اندوه را که در یگانگی دردمندش بر دلش توده گشته بود بر پشت زمین نهاد از کبریایی زلال و بلندش آسمان را برافراشت و با نیایش های خلوت آرامش سقف هستی را رنگ زد و آرزوهای سبزش را در دل دانه ها نهاد و رنگ نوازش های مهربانش را به ابرها بخشید! رنگ عشق را به طلا ارزانی داد و عطر خوش یاد های معطرش را بر دهان غنچه یاس ریخت و بر پرده حریر طلوع سیمای زیبا و خیال انگیز امید را نقش کرد در ششمین روز سفر تکوین اش را به پایان برد و با نخستین لبخند هفتمین سحر بامداد حرکت را آغاز کرد دریاها کوهها قامت برافراشتند و رودهای مست از دل یخچال های بزرگ بی آغاز به دعوت گرم آفتاب جوش کردند از تبعیدگاه سرد و سنگ کوهستان ها گریختند و بی تاب دریا بر سینه دشت ها تاختند دریاها آغوش گشودند و .............. در نهمین روز خلقت نخستین رود به کناره اقیانوس تنهای هند رسید و اقیانوس لبهای نوازشگر خویش را به تسلیم و نیاز پیش آورد و بر آن بوسه زد و این نخستین بوسه بود ودریا تنهای آواره و قرار جوی خویش را در آغوش کشید و این نخستین وصال دو خویشاوند بود در ۲۷مین روز خلقت....... رود ها در قلب دریا ها پنهان شدند و نسیم ها پیام عشق به هر سو پراکندند و پرندگان در سراسر زمین ناله شوق بر میداشتند اما خدا همچنان تنها بود و در ابدیت عظیم و بی پایان ملکوتش بی کس!! آفریده هایش او را نمی توانستند دید....نمی توانستند فهمید می پرستیدندش.....اما نمی شناختندش و خدا چشم به راه آشنا بود کسی( نمی دید) کسی نمیخواست کسی عصیان نمیکردکسی عشق نمی ورزید کسی درد نداشت و.........و............ و خداوند خدا برای حرف هایش باز هم مخاطبی نیافت! هیچ کس با او انس نمی توانست گرفت (انسان را آفرید) تا دوست بدارد....ولنتاین مبارک! هستی به وسعت یک دنیا عشق!
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 20:46  توسط هستی
سلمان این شاهزاده ناز پرورده ایرانی این زاده پاک اهورایی زندگی افسانه ای زیبایی دارد. همچون بودا شهر و خاندان و نعمت و راحت را رها میکند. بی قرار و سراسیمه در راهها و شهر ها مذهب ها و ملت های گوناگون آواره میشود. همه جا سر میزند. همه جا میگردد. همه جا میجوید. تاریخ حکایت میکند که او سالها در جستجو بوده در پی مذهبی که روحش را سیراب کند. در جستجوی پیغمبری که دل بزرگ و پر توقعش را آسوده سازد. بسیار جاها را گشته. دین اجدادی و خانوادگی مزدکی او را بسنده نبوده است. مذهب زرتشت را گرفته و پس از چندی دریافته است که این آتش و این آتشگاه از هیزم و نفت است و آتش او آتش دیگریست. سر به بیابان می گذارد. و ناگاه در راهی صدای دلنوازی میشنود و در پی آن میدود. آوای سرود نیایشی است که از پنجره کلیسایی در فضا طنین می افکند آوایی آسمانی که از عشق و محبت حکایت می کند. در برابر کشیش مذهب عیسی زانوی تسلیم فرود می آورد. چندی بر آن می گذرد. نه این صدا آن آشنای گمشده من نیست. این او نیست. در پایان تاریخ ناگهان با تعجب دید که سلمان خود را از پنجره کلیسا با شتاب به بیرون انداخت و گم شد. سالها از او نشانی نبود اکنون او به مدینه آمده است. میگویند مردی پس از 15 سال تنهایی و انزوا در غار حرا و تفکر در خلوت خاموش شبهای ستاره باران آسمان کویر آمده است. و اینچنین است که سلمان منا خطاب گرفت. سلمان از خانواده من است. پیغمبر در پاسخ اعراب که می پرسیدند سلمان نه مهاجر است نه انصار است او یک عجم است بیگانه است فرمود سلمان از اعضای خانواده من است. به راستی آنان چه می فهمیدند که سلمان کیست این شاهزاده نازپرورده تنعم بزرگترین مهاجر است که در پی پیغمبر از شهر و دیار خویش آواره شد. کوه ها صحرا ها دشت ها سنگلاخ های دهشتناک را پیمود تا به محمد برسد. او که چهره نازک و اندام ناز و پوست نرمی به لطافت پرهای زیرین قاقم نوپروازی را داشت . او زیستن در بادیه و با بدویان خشن و قبایل خطرناک عرب را بر خود هموار کرد و پیغمبر را شناخت. این بیگانه و آن عجمی از میان آن همه مهاجر و انصار که در پی محمد شمشیر میزدند تنها و تنها او خطاب سلمان منی را گرفت. از من است.
هستی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 19:20  توسط هستی
مردی که در همه چهره هایش به عظمت خدایان اساطیری است. انسانی که در همه استعداد های متفاوت و متناقض روح و زندگی قهرمان است. قهرمان شمشیر و سخن خردمندی و عشق جانبازی و صبر خشونت و مهر انتقام و گذشت غرور و تواضع انزوا و اجتماع سادگی و عظمت.
انسانی که هست از آنگونه که باید باشد و نیست! در معرکه های خونین نبرد شمشیر پر آوازه اش صفوف دشمن را به بازی میگیرد و سپاه خصم همچون کشتزار گندم های رسیده در دم تیغ دو دم اش بر روی هم می خوابد و در دل شب های ساکت مدینه همچون یک روح تنها و دردمند که از خفقان زیستن بی طاقت شده و از بودن به ستوه آمده بستر آرامش را رها میکند و در پناه شب که با علی سخت مآنوس و محرم است از سایه روشن های آشنای نخلستان های ساکت حومه شهر خاموش می گذرد و سر در حلقوم چاه غریبانه می گرید. زندانی بزرگ خاک! عظمتی که در زیستن نمی گنجد روح آزادی که سقف سنگین و کوتاه آسمان بر سینه اش افتاده است و دم زدن را بر او دشوار کرده است. از شمشیرش مرگ می بارد و از زبانش شعر. هم زیبایی دانش را می شناسد و هم زیبایی خدا را. هم پرواز های اندیشیدن را و هم تپش های دوست داشتن را! خونریز خشمگین صحنه پیکار. سوخته خاموش خلوت محراب. ویرزیل دانته رستم فردوسی شمس ملای روم . مگر با کلمات میتوان از علی سخن گفت. باید به سکوت گوش فرا داد تا او از علی چه ها میگوید. سکوت با علی آشناتر است. علی خود محمد دیگری است. شگفت آنکه در سیمای علی محمد را می توان نمایان تر دید. هستی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 18:35  توسط هستی
|
|
|